یوووو
خوابم میاد
حوصلمم سر رفته 
خواستم یه کار مفید انجام بدم دل یه چنتا بنده خدا رو سرگرم کنم (‌تا همین حد از دستم ساختس😬💔✋🏻) بعدشم گفتم چ کار کنم چ کار نکنم 
داستانو ‌بتایپم (‌تایپ کنم 🙄💔✋🏻)
خب این شد که اینجوری شد 🙃💔✋🏻
🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪

آیاکو : تا 3 سال پیش ‌اسلحه های یوکی رو خراب میکرد ، البته نمیدونم چطور ، ولی به هر حال خراب میکرد که نزارین بره بیرون 
من : جدی جدی من 3 سال پیشم زندگیم به اسلحه وابسته بود ؟ چ ژالب ( منم ج رو ژ تلفظ میکنم 😂💔✋🏻)
جیم اومد ، با دیدن من جوری ذوق زده و متعجب بود که چشاش داشت میوفتاد تو دستام ( جیم دم دره و یوکی هم وسط قهوه خونه مث تیرچراغ برق وایساده😐💔✋🏻)
من : سلام ، چطوری ؟ چرا اینقدر چشات یجوریه ؟ چرا شبیه سادیسمیاعی؟ مریضی ؟ روانشناس خوب میخوای معرفی کنم ؟ سلامتو گذاشتی ....( چ کنم مث من صحبت میکنه ‌خو 😬💔✋🏻) ؟ روانی صحبت کن ، دیوونه شدی ؟ چیزی زدی ؟ چیزی خوردی ؟ یا چیزی خورده تو مغز نداشتت ؟ انسان باش مث انسان صحبت کن ، عععععععع ...... 
ایاکو : بدبختو فحشکش ‌کردی ، بعد 3 سال‌اومدی ، سوالا رگباری می‌پرسی ، بهش اتحام مریضی روانی میزنی ، میگی‌ زده ، کله پر مغز فعالشو خالی کردی بعدش میگی‌ ععععع ...... ؟
من : همینه هی ، خواستی ، خواستی ، نخواستیم باید بخوای !
بابابزرگ : میخواین کاری کنم قهوه خونه هم اداره کنیناااا
من : غلط خوردم !
آیاکو : مال منو بزار رو این شامپانزه 
من : انسان باش حیوان !
بابا : بسه !
من : بابا شدم خسته ، حال کردی چی گفتم ؟ 
همه :😐
من : باشه دیگه من رفتم خونه ، فعلا  
همه : فعلا 
رفتم خونه ، نمیدونم چرا ، ولی راهش رو کاملا یادم مونده بود 
خاطراتم از بچگی تا الان یادم اومد 
زنگ در رو زدم 
مامان بزرگ درو باز کرد
با دیدن من نزدیک به سکته بود
من : سلام ... 
1 ساعت بعد 
بعد یه خوشآمدگویی بسیار بسیار استرسی و گرم وسایلمو گذاشتم توی اتاقم ، جالبه ، بعد 3 سال جای هیچ چیز تغییر نکرده ، یا اینقدر ازم بدشون میومد که نمی‌خواستن بیان تو اتاقم یا اینکه نمیخواستن ‌فراموشم کنن 
حواسم نبود ، تموم فکرام ( از همون جایی که میگه جالبه ) رو بلند گفتم 
عمه به چهار چوب دیوار تکیه داده بود و با صدا و چهره علامه دهر گفت : اقای جیم بلک نذاشتن وسایلتو جمع کنیم ، امیدوار بود برگردی 😌
من : هوم ... نمیدونستم با چرت و پرتایی که آنی گفت هنوزم به فکرمین 
عمه : مگه ترکیه نبودی ؟ اهاااا ، یارو کجاست ؟
من : یارو کیه ؟
عمه : یارو دیگههه
من : ای بابا بگو کیههه ؟ خبریه من نمیدونم ؟😉
عمه : بابا جان دیگههه
من : جان ؟ جانو امروز دیدم ، میخوای بگم بیاد ؟
عمه : عععععععع ، پس چرا من ندیدمششش ، عکسشو دارییی ، اره بابا حتما دارییی ، نشونم بدههه
من : عکس جانو ندارم ، ولی میتونم بگم بیادا 
عمه : .... نکنه ... جان .... خودمونو میگی ؟
من : اره دیگه مگه چند تا جان داریم ؟ ........
عمه : 😑 .... اون جان 
من : بخدا من فقط همین جانو ‌میشناسم 🤷🏻‍♀
عمه : جان ترکیه دیگهه
من :یوووو
خوابم میاد
حوصلمم سر رفته 
خواستم یه کار مفید انجام بدم دل یه چنتا بنده خدا رو سرگرم کنم (‌تا همین حد از دستم ساختس😬💔✋🏻) بعدشم گفتم چ کار کنم چ کار نکنم 
داستانو ‌بتایپم (‌تایپ کنم 🙄💔✋🏻)
خب این شد که اینجوری شد 🙃💔✋🏻
🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪🎪

آیاکو : تا 3 سال پیش ‌اسلحه های یوکی رو خراب میکرد ، البته نمیدونم چطور ، ولی به هر حال خراب میکرد که نزارین بره بیرون 
من : جدی جدی من 3 سال پیشم زندگیم به اسلحه وابسته بود ؟ چ ژالب ( منم ج رو ژ تلفظ میکنم 😂💔✋🏻)
جیم اومد ، با دیدن من جوری ذوق زده و متعجب بود که چشاش داشت میوفتاد تو دستام ( جیم دم دره و یوکی هم وسط قهوه خونه مث تیرچراغ برق وایساده😐💔✋🏻)
من : سلام ، چطوری ؟ چرا اینقدر چشات یجوریه ؟ چرا شبیه سادیسمیاعی؟ مریضی ؟ روانشناس خوب میخوای معرفی کنم ؟ سلامتو گذاشتی ....( چ کنم مث من صحبت میکنه ‌خو 😬💔✋🏻) ؟ روانی صحبت کن ، دیوونه شدی ؟ چیزی زدی ؟ چیزی خوردی ؟ یا چیزی خورده تو مغز نداشتت ؟ انسان باش مث انسان صحبت کن ، عععععععع ...... 
ایاکو : بدبختو فحشکش ‌کردی ، بعد 3 سال‌اومدی ، سوالا رگباری می‌پرسی ، بهش اتحام مریضی روانی میزنی ، میگی‌ زده ، کله پر مغز فعالشو خالی کردی بعدش میگی‌ ععععع ...... ؟
من : همینه هی ، خواستی ، خواستی ، نخواستیم باید بخوای !
بابابزرگ : میخواین کاری کنم قهوه خونه هم اداره کنیناااا
من : غلط خوردم !
آیاکو : مال منو بزار رو این شامپانزه 
من : انسان باش حیوان !
بابا : بسه !
من : بابا شدم خسته ، حال کردی چی گفتم ؟ 
همه :😐
من : باشه دیگه من رفتم خونه ، فعلا  
همه : فعلا 
رفتم خونه ، نمیدونم چرا ، ولی راهش رو کاملا یادم مونده بود 
خاطراتم از بچگی تا الان یادم اومد 
زنگ در رو زدم 
مامان بزرگ درو باز کرد
با دیدن من نزدیک به سکته بود
من : سلام ... 
1 ساعت بعد 
بعد یه خوشآمدگویی بسیار بسیار استرسی و گرم وسایلمو گذاشتم توی اتاقم ، جالبه ، بعد 3 سال جای هیچ چیز تغییر نکرده ، یا اینقدر ازم بدشون میومد که نمی‌خواستن بیان تو اتاقم یا اینکه نمیخواستن ‌فراموشم کنن 
حواسم نبود ، تموم فکرام ( از همون جایی که میگه جالبه ) رو بلند گفتم 
عمه به چهار چوب دیوار تکیه داده بود و با صدا و چهره علامه دهر گفت : اقای جیم بلک نذاشتن وسایلتو جمع کنیم ، امیدوار بود برگردی 😌
من : هوم ... نمیدونستم با چرت و پرتایی که آنی گفت هنوزم به فکرمین 
عمه : مگه ترکیه نبودی ؟ اهاااا ، یارو کجاست ؟
من : یارو کیه ؟
عمه : یارو دیگههه
من : ای بابا بگو کیههه ؟ خبریه من نمیدونم ؟😉
عمه : بابا جان دیگههه
من : جان ؟ جانو امروز دیدم ، میخوای بگم بیاد ؟
عمه : عععععععع ، پس چرا من ندیدمششش ، عکسشو دارییی ، اره بابا حتما دارییی ، نشونم بدههه
من : عکس جانو ندارم ، ولی میتونم بگم بیادا 
عمه : .... نکنه ... جان .... خودمونو میگی ؟
من : اره دیگه